عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

بارش باران در تهران...

چند روز بود که اسمان دوباره با ما اشتی کرده بود... و بارانش را بر ما ارزانی داشته بود...   چقدر دلم برای باران تنگ شده بود...   چقدر دلم میخواست شبها که میخوابم صدای ریزش ان را بشنوم...   و صبح ها با نوای آرامش بخشش بیدار شوم...   ♥خدایا این رحمتت را هیچگاه از ما دریغ مدار♥   ...
11 بهمن 1391

آرزویم این است....

   آرزویم این است   نرود اشک در چشم تو هرگز   مگر از شوق زیاد   نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز   و به اندازه هر روز تو عاشق باشی   عاشق آنکه تورا میخواهد   وبه لبخند تو از خویش رها میگردد       عشق یعنی: تو... پسرم ...
9 بهمن 1391

هوراااااااااااااااا خونه تکونیمون تموم شد :)

سلام قنده عسلم، میدونم تو این چند وقت که خونه تکونی داشتیم خیلی اذیت شدی چون مامی نمیتونست اونجوری که دوست داری و دلت میخواد بهت توجه کنه   البته بگم که بهت توجه میکردم ولی شما دوست داری که هروقت دلت خواست و اراده کردی من کنارت باشم مثلا شیر بخوری یا برات کتاب بخونم یا با هم بازی کنیم و بدوبدو کنیم که تو این چند وقت همیشه اینجوری نمیشد و یه وقتایی واقعا کار داشتم و نمیتونستم بر وقف مرادت باشم ولی خدارو شکر دیگه تموم شد    دیروز که شنبه بود حمید اقا (نظافت چی) ساعت 10 صبح اومد و عمه آزاده هم اومد کمکم (دستش واقعا درد نکنه)، زن عمو مهری ایلیا هم ساعت 11 بود که اومد و دید که من کار دارم ایلیا رو برد خونشون و تا عصر ایل...
9 بهمن 1391

این روزها...

سلام پسر نانازم دیروز که 2 بهمن بود سمسار اوردم و مبل و نهار خوری رو فروختم دیگه دلم و زده بود و سرویس خوابم میخواستم بدم بره که به توافق نرسیدیم  خونمون خالیه خالی شده ، چون فرش هارو هم دادم قالی شویی (البته امروز میارن)، تو هم که حسابی کیف میکنی و با ماشینت تو خونه میچرخی   دیروز که با عمه آزاده داشتیم با سمسار حرف میزدیم از رو ماشینت افتادی ولی خدارو شکر طوریت نشد، امروز هم دوباره از رو ماشینت افتادی و با سر خوردی زمین که پیشونیت یکم قرمز شد   البته رو فرش افتادی، یک ساعت بعدش تو آشپز خونه بودم یهو دیدم صدای جیغت میاد و سریع اومدم دیدم با کله رفتی تو یه جعبه خالی که گذاشته بودم وسایلای اضافه رو توش بریزم&nb...
3 بهمن 1391